يه محيط خيالي برا ياد بود دوراني از زندگي يه دستيار دندانپزشكي |
ما توي رزيدنتي تو يه دوره نسبتا فشرده بايد يكسري از درسهاي علوم پايه از ميكروب و جنين تا پاتولوژي و فارموكولوژي و دوباره بخونيم حالا شما تصور كنين با اين همه درسهاي تخصصي خوصوصا رشته ما كه شايد سخترين تخصص هم از نظر عملي و تئوري باشه و بايد 8 تا تكسو برا بورد و چندين كتاب ديگه رو بخونيم اين وسط اين درسها قوزه بالا قوز شده البته خوشبختانه بعضياش به صورت سمينار داخل كلاسي هست كه 2 تاشو دادم و 2تا ديگه بايد ارايه بدم برا همين اخر هفته خونه نرفتم چون مطمئن بودم خونه درس نميخونم.
-هفته قبل رفتم سينما ازادي و نيش زنبور رو ديدم نميدونم اين جو سينما بود كه باعث شد اين همه بخندم يا واقعا فيلمش قشنگ بود! البته يه فيلم گيشه اي بود ولي برا خنده بد نبود توصيه ميكنم برين بد نيست.
-پنجشنبه رفتم كنگره ترميمي و زيبايي البته تقريبا 2 ساعت اخرش رسيدم تو برگشت چون ماشين نداشتم بدجوري ضد حال خوردم.مسير اشتباه رفتم سر از داخل منطقه 22 در اوردم! فكر كنم در مجموع 10 پرس
ماشين گرفتم تا رسيدم خوابگاه. کنگره خوبی بود ولی نسبت به کنگره مشهد تعداد پانلها خیلی کمتر بود شاید 3/1
-اين چند روز سوئيت ما خلوت تر از هميشه شده فقط من بودم و اين رزيدنت اطفال ساله 3 كه خيلي بچه گلي هست. لب تاپش رو به كارت تلويزيون مجهز كرده بود و ما موفق شديم پس از مدت ها تلويزيون ببينيم. ماهها يا شايد سالهاست كه خيلي كم تلويزيون ميبينم و از اين سريالهاي جومونگو دلنوازانو ... كه ملت ميبينن يه قسمت هم نديدم و هيچي سر در نميارم.اخرين چيزي كه از تلويزيون يادمه اينه "تو مرغ ماهي خواري چيكار به دايتي داري؟!"كه فكر كنم خيلي قديميه نه؟
هم اتاقي خودم هم كه مثله اكثر روزها نيست.
-پريروز يه مريض بي دندان كامل برا معاينه اومده بود بخشمون خيلي دلم به حالش سوخت.لثه اش كاملا تحليل رفته بود و اصلا نميشد متحرك گذاشت فقط بايد كاشت دندان انجام ميشد تازه اينقدر تحليل فك شديد بود كه اول بايد پيوند استخوان ميشد بعد ايمپلنت.ولي بنده خدا يه پيرمرد سمعكي بود كه پول اينكارارو نداشت حتي تلفن منزل نداشت! ميگفت تنها راه اينه كه به كميته امداد زنگ بزنين شايد خبرم كنن000
ادم در برخورد با اين افراد مشكلات خودشو فراموش ميكنه واقعا دلم براش گرفت وحالا جالبه 6 تا بچه هم داشت.من نميدونم چرا فقرا بچهاشون اينقدر زيادن.
-پریروز تو سويئت ما با وجود اينكه سويئت تميزي هست يه سوسك بزرگ رویئت شد! كلا من ديگه اينجا احساس امنيت نميكنم...حاضرم با يه پلنگ يا ببر تو سويئت باشم ولي با سوسك جماعت نه! اصلا آبم باهاشون توي يه جوي نميره!
_پرانرژی بودن بعضی آدمها حیرت انگیزه. این هم دوره ایی خودمو میگم واقعا تو کفش موندم که این همه انرژی رو از کجا میاره شاید دوپینگی باشه باید ببرمش آزمایش!و اقعا دست مریزاد رفیق. کلا خیلی باهاش حال میکنم همه جوره پایه است.
-ما قبلا شنیده بودیم این رشتمون خیلی سخته و تو دوره عمومی هم اینو تا حدی لمس کرده بودیم ولی دیگه نه اینقدر.بابا بیخیال کوتاه بیا دیگه!
-سرپرست تخصصی ما گیر داده که حتما باید 3 ساله تموم کنین ولی...اخه کی تونسته که ما دومیش باشیم؟
-ما متوجه شدیم که دانشگاه ما هزینه سفر و اقامت برا کنگره های خارجی رو هم میده.پارسال چند تا از رزیدنتها رفتن ترکیه.ما هم تصمیم گرفتیم بریم البته نه الان سر فرصت. خوشبختانه چون سربازیمو پارسال معافیت گرفتم(تک پسر و سن پدر) مشکل ویزا و از اینجور چیزا ندارم.
خدانگهدار تا بعد
.................
؟؟؟...............................................
-........................
...................
!!!........................
...............................................................![]()
...۱:......................................................
!!!
...۲:...........................................................![]()
....![]()
خوب بهر حال یارو پول مارو بالا کشید !چه کار میشه کرد! قضیه رو سپردم به یکی دیگه ظاهرا یه مقدارشو میتونم بگیرم. نمیخوام در مورد این قضیه فکر کنم تا موقعش بشه.
-امروز صبح که از خوابگاه اومدم بیرون با انبوه پلیس ضد شورش تو کریمخان و بلوار کشاورز مواجه شدم .تا ظهر خبری نبود که یه دفعه فریاد مرگ بر.... به طرز انفجاری و وحشتناکی تو کلاس بعد ازظهرمون اومد .به حدی شعارها بلند و ترسناک شده بود که کلاس خود بخود تعطیل شد و همه سراسیمه رفتن تو حیاط که از بیرون میدییم دسته های حدود 25 تایی موتورسوارهای پلیس با سرعت مانور میدن. .دور دانشکده برا نیم ساعت تقریبا محاصره بود ولی خدا رو شکر از مهلکه در رفتیم و الان اومدم شمال خونه تا یه هوایی به مغزم بخوره.
-هفته قبل مشهد خیلی خوش گذشت البته با توجه به اینکه اولین بار تو شهرستان برگزار میشد کنگره مثل کنگره های تهران با نظم نبود ولی در مجموع خوب بود به اتفاق .دوستم که آشنا مدیر انتشارات شایان نمودار هست باهشون صحبت کردیم شاید ترجمه یه کتاب رو انجام بدیم که اگه اینکارو بکنیم بعدا هم برا بورد هم هیئت علمیمون خیلی خوب میشه..تصمیم گرفتیم چند تا پوستر هم اماده کنیم...خوبی که این کنگره ها داره اشانتیونشهاشه که ادم میتونه سوغات ببره!! تو برگشت با قطار هم 9 ساعت تو تخت خوابیدم و چیزی از راه خوشبختانه حس نکردم.
-کارهای عملیمون کم کم داره سخت میشه.
- پریروز اولین حقوق رزیدنتیمو که حدود 300 بود گرفتم . شماره نظام پزشکیمو هم گرفتم 123هزارو خورده ای.یعنی من الان جدیدترینم!! هفته بعد مهرمو میگیرم ولی چه فایده پروانه مطب یوخده!! تو این دو روزه افتادم دنبال کار تو نیازمندیها اکثرا پروانه مطب میخوان اگه هم نخوان معمولا راهشون دوره اخه خدا پدر و مادره هفت جدتونو بیامورزه من اگه پروانه داشتم که خودم مطب میزدم ...
-دیگه چیزی یادم نمیاد پس فعلا بای .
صبح جمعه هم به جای کنگره که ۲ روز بود رفتیم ورک شاپ ای تی ای(یه شرکت ایمپلنت) که اونم دانشکده ثبت نام کردمون.یه خورده کار عملی ایمپلنتو یادمون دادن ولی خیلی هم سر در نیاوردیم تو شرکت ناهار رو خوردیم.ولی با توجه به اینکه ناهارش مثل کنگره متنوع نبود با سرعت با توجه به برنامه کنگره که در جیب چپ شلوارم داشته بودم!!!از میدان انقلاب به سمت حدودهای ولنجک که محل کنگره بود رفتم و ساعت ۲.۵ که اخر ناهار بود رسیدم و...
پس فردا هم کنگره تو مشهد که با توجه به اینکه مربوط به رشته خودمونه بهتر بود بریم.فردا صبح ساعت ۸ پرواز داریم رفیق هم دوره ایم گفته توپولف برامون گرفته! اینو گفتم که اگر دیدید من دیگه اپ نکردم دلیلش چیه!!یا اگر توپولفی احیانا طرفهای مشهد سقوط کرده بدونین ما هم توش بودیم و یه فاتحه واسمون بخونین!!
اگر توپولوف سقوط نکنه بعد کنگره ایشالاه جمعه با قطار بر میگردیم تهران.
فعلا بای
در ضمن با اینترنت موبایل میخونمتون...
پی نوشت:گاهی تصمیم برا آینده گرفتن خیلی سخته خصوصا وقتی اوضاع پیچیده میشه...
رزیدنتهای سال بالایمون هم بچه های خوبی به نظر میرسن. ولی کلا این هفته برام سخت بود خوشبختانه دوست دوران دبیرستان و راهنماییم که ترم ۱۲ دندون تو تهرانه(ورودی بهمن که نتونست امتحان بده) بود و ۲ شب خونه اون بودم تا یه ساپورت روحی بشم تا سه شنبه هم که کارهای اداری رو ردیف کردم اومدم شهرمون.
پی نوشت:
این ۲ تا پست پایینو ۵ روز پیش با اینترنت موبایل نوشتم ولی ظاهرا فقط ثبت کرد و بروزرسانی نکرد ولی الان که با اینترنت معمولی اومدم بلاگفا تازه بعد ۵ یا ۶روز بروز شده!!خوب این هم از امکانات ما تو کشور عزیزمونه دیگه!!
فعلا خداحافظ
امروز ساعت ۸.۵ رفتم دانشگاه ساعت ۳تو آخرین لحظات کارهای اداریم تمام شد راحت شدم.امروز به معنای واقعی بروکراسی و ورق بازیو لمس کردم.
-الان همزمان با نوشتن دارم نخود وکشمش میخورم!! این یعنی والده از مشهد اومدن.
-امروز رفیقم زنگ زد گفته خواب دیده من نامزد کردم...گفتم خواب دیدی خیر باشه عمو!
-شنبه خوابگاه میگیرم یعنی گفته بودن میدیم.نمیدونم خوابگاش چه جوریه.من ۲ سال علوم پایه رو که تو این دانشکده شمالی نبودم و تو اون یکی دانشکده شمالی بودم!۲ سال خوابگاه بودم.از حدود ۲۶نفر تو کلاس ۷ تا پسر بودیم که ۶ تا تو یه اتاق بودیم!!! بعد یکیمون رفت توی یه اتاق دیگه .اون یکی هم بومی بود.کلا خاطرات زیادی از اون دوران دارم. بهر حال ۵ تا پسر حدود ۱۸ سال و هم رشته و همکلاس بودیم.ظهر که از دانشکده که میومدیم تا ۳ شب میشنستیم ورق بازی میکردیم مابین ورق بازی کردن هم هر گروهی که یه دستو می باخت میرفت یه قسمت از کار چایی گذاشتن رو انجام میداد مثلا کتری گذاشتن!! تا اخر یه دست کامل بازی معمولا چایی هه دم کشیده بود!
کلا دوران علوم پایه عجیبی داشتم.واقعا نمیدونم چه جوری درسها رو پاس میکردم.درسهایی بود که حتی یه جلسه هم نمیرفتم سر کلاس مثلا جنین شناسی رو یادمه که چون حضور غیاب نمیکرد صبح سه شنبه ها تو ترم ۲ همیشه خواب بودم.در طول سال که عمرا یه کلمه میخوندیم یعنی اصلا نمیشد که بخونی! اخه درسته که ما مثلا فقط ۵ نفر بودیم!!! ولی بنا به دلایلی تو اتاق ما کم کم یه ۱۰ نفری همیشه بودن!!!کلا اگه ۱۲ سویئت خوابگاهمون داشت نصف جمعیت خوابگاه تو سوئیت ما بودن و نصف بیشتر اون سوئیت هم تو اتاق ما!از طرفی چون تو شب امتحان هم درگیر ورق بازی بودیم خیلی فرصت مطالعه نبود!!! وقتی مثلا اخرین دست تموم میشد میگفتیم خوب اشکالی نداره حالا این اخرین دست رو هم بازی کنیم بعد بریم بخونیم!!
در ارتباط با ورق بازی کردن بچه ها مون نقل میکنن که اوایل من یه گوشه مینشستم و بازی نمیکردم چون میگفتم این بازی خوبی نیست! ولی در کمتر از یه هفته طوری شد که هیچ بازیی در خوابگاه بدون حضور من انجام نمیشد!!! بازی هفت کثیف یا خبیثی که تو اتاق ما معمولا با حضور ۱۵ نفر رواج داشت و توش ما دندونا با پزشکیا کل کل داشتیم خدا قسمت هیچ مسلمونی نکنه که محکوم میشد یعنی به حدی حکمهای حاکما ترسناک بود که بچه ها در حین بازی تمام تنشون میلرزید که محکوم نشن وقتی بازی تموم میشد همه یه نفس راحتی میکشیدن به جز اون محکوم بدبخت...یعنی یه بلاهایی سرش میومد که...
اما سال دوم شرایط فرق کرد و با یه نفر دیگه تو یه اتاق ۵ نفری بودم
حالا نمیدونم تو خوابگاه دانشکده جدیدم شرایط چه جوریه؟
حق یارو یاورتون
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|